![]() |
![]() |
|
| اطلاعاتی درباره هنر نین جو تسو |
|
یادمه اون اولا که با جی میل آشنا شده بودم این ویژگیش برام خیلی جالب توجه بود که میشه و لازم نیست که هیچ ای میلی رو از تو باکس پاک کرد و همه نامه ها رو میشه تا ابد نگه داشت.... راستش کمی ترسناک به نظرم اومد.... dige inke barat begam fanood ham rooz be rooz dare na omid tar mishe....ye maili behesh bezan vakh kardi ye omidvariayi behesh bede
sigari mishe mimoone roo dastemoon lale ham rooz be rooz dare khosh hal tar mishe ye mail behesh bezan begoo hala ziadi hal nakone:D
عادتی که با آرمیتا داشتیم این بود که به مردم خوبی کنیم....اگه ناراحتن کمکشون کنیم... حتی اگه حوصلشون سر رفته ببریمشون بیرون.... یادمه سال دوم که بودم و آرمیتا اول... یه روز بدون هیچ دلیلی برا گلنوش بیژنی و سمانه صدیقی کادو خریدیم و بهشون دادیم.... یادمه تو اون تابستون آخر تنها غم مهمم با اینکه خودم تو مرحله حساسی از زندگیم بودم مساله خارج رفتنه لاله و محمد رفیعی بود و آخرای تابستون درگیری خانوادگی یه دوست دیگم.... درست روزهایی که داشتم تز مینوشتم......
اینها شعارهایی نبودن که جلوی آدمها بدیم...اینها دغدغه های من بودن... جوری که تو نامه نوزده خطیم به دوست دخترم الناز که ۳ ماه بود ندیده بودمش سیزده خط راجع یه خوشیها و ناخوشیهای دوستان توضیح دادم... روزهای عجیبی بود...دیگه هیچ وقت این محمد نخواهم بود...هرچند هنوز هم .... یادمه درست آخرین شبی که تو ایران بودم...نمیدونم این تجربه رو داشتید یا نه...اما آدم دوست داره با تمام وجود تو خونه باشه.... یادمه فرهاد محیط که از ۷ تا ۱۰ شب خونش بودم و براش تولد گرفته بودیم.... ۱۲ شب اومد دنبالم... و تا ۳ صبح برام از دلتنگیهاش گفت و عاشق شدنش و من به احترام چیزی به نام دوستی گوش دادم و گوش دادم و گوش دادم.... ...ولی اما وقتی که با الکس برگشتیم ایران...فرهاد پنج دقیقه هم برای من وقت نداشت.... بیش از ۱۰ تا اس ام اس براش فرستادم.... دلم بود....دلم تنگ شده بود براش.... نامه های زیادی پیدا کردم.... لاله حق وردی بعد حدود یک سال قهر بودن....قهر بودنی که وقتی خونشون زنگ زدم تا به مهمونی خداحافظیم دعوتش کنم.... برادرش برداشت و گفت میرم صداش کنم بیاد.... و بعد از چند دقیقه تلفن قطع شد.... بعد از چند ماه اینچننین قهری میل زده بهم و ازم خواسته که برا آماده کردن اسلایدهاش کمکش کنم.... من به احترام چیزی به نام دوستی...هیچ از قهری که هیچ وقت دلیلش رو خوب نفهمیدم به خاطر نیاوردم.... بعد از اینکه موضوع گذشت...در انتهای نامه برایش نوشته ام:
yek kam begoo moghe i yateto shayad betoonam komak konam, man 2 ta position e khoob bara PhD soragh daram. amma be kesi nagoo chon az farda 200 ta mail miad too inbox am :D
yek kam tarif kon .... delam barat kheyli tang shode, mohammad
mohammad jan
rastesh khili hesse khoobi nadaram az inke delet tang beshe....k از وقتی که شروین هم از اینجا برگشت دیگه زنگ نمیزنه... آن که هیچ... آمد اینجا...آلمان... سال تحویل را با هم باشیم.... و چند نفر از دوستانی که قرار بود از گوشه و کنار بیان و بنده هم براشون میل زدم که : hey
how is life
is everything going on well
would you like me to do something for you bebin, : If you let me know the exact date and time of your arrival, i can probably organize in such a way that i take you from the Hamburg Airport and be with you until to reach Jacob Univk hum?
هنوز پروازش ننشسته بود که میل زدم: salam
zen dei residi
khosh hali
ye khabari be man bede
mohammad jan man ba bad bakhti ba sado andi kiloo bar residam. felan daram inja gij mizanam man shomareye mobaile toro yadam rafte biaram. digeam bayad khodeto beresooni. man inja hanooz telefon tookhoone nadaram. shomareye khodetam begoo
na baba negaran nasho moshkel bishtare gij zadane too baghalio inharfa dar asare almani boodane zabane. albate doroogh chera bande shakhsan ye moshkelam ehtiaj be yek kam khoshhal shodan o kam kardan e aro gooze nashi az ghame yarham hast kholase too zoodtar bia. l
و خلاصه دوستان دیگر جا افتاده بودند و دور هم سال تحویل میکردند....من اشک ها یم بر روی صورت مانده بود از دیشب که تلفن زده بودم و سال نو تبریک گفته بودم و منتظر که کسی من من هایم و تـنهاییم را با دعوتی به رسمیت بشناسد...اما ثمرش تنها ترکیدن بغض و دستی خالی بود پس از پایان مکالمه با دوستان تازه آلمان آمده و محمد رفیعی که چندماهی یار غار بودیم.... فردا و فردایش نیز زنگ زدم به بهانه های ساده...دلم تنگ بود... سال نو شده و بود من تنها بودم... اما محمد رفیعی شرق و غرب آلمان را رفت و آمد.... اما پایش به سمت اینجا کج نشد....
مثال زیاد دارم.... خیلی زیاد.... اینها فقط چند دانه بودند... نامه ها اما خیلی... نامها... مرور که می کنمشان....نامهای زیادی در خاطرم هست....نام ها و نامه ها.... دلم می سوزد.... برای دلم... که بیچاره تنگ میشد.... دلم می سوزد برای چیزی به نام دوستی که بیهوده خرج میشد....
دو روزی ایست که قلبم تیر می کشد...گاه و بی گاه...راستش ابتدا می ترسیدم.... حس عجیبی بود...اما خالص و شفاف.... تازگیها اما نمیترسم...برایم هیجان انگیز است و مرموز.... شاید شبیه حس مادری که نوزادش در رحم حرکت میکند.... حسی خالی نیست...حرفی در خود دارد.... چیزی شبیه شکایت یا گله....
امشب داستان نامه ها باعث شد تا بفهمم که دلم از این شاکیست که هر تکه اش را به ناچیزی ... جایی... نزد کسی.... و به نام چیزی به نام دوستی جا گذاشته ام.... قلب بیچاره ام دارد تمام میشود دیگر.... و خود به خود این شهر به زبانم میاد :
Fülle mich mit Leben
Komm und fülle mich mit Dir Heute will ich mich hingeben Ich ist tot, es lebe Wir Fülle mir dein Denken Deinen Willen in mich ein Heute will ich mich dir schenken Will von Dir besessen sein Fülle mich
Erfülle mich Erfülle mich Mit dir Fülle mich mit Leben از زندگی سر ریزم کن.
بیا و از خودت درونم ریز. اعتیاد را طالبم. 'من' مرد. لکن 'ما' می زی ایم. سرشارم کن از ذهنیات و آرزوهایت. امروز خود را به تو پیشکش می کنم. امروز آزار دیدن از تو را خواهانم. سرشارم کن. قانعم ساز. قانعم ساز. از خودت. سرشارم کن از زندگی.
خوب بچه ها شاید دیگه هیچ وقت نیام نت فقط بدونید که یکی بود که خیلی دوست داشت همه دوستش داشته باشند ولی شاید لایقت هیچ کسی رو نداشتم پس میرم و توی خلوت خودم با خاطرات خوب و بد میمیرم برای همیشه همیشه
یا علی |
|
+ نوشته شده در
87/02/06ساعت 8:27 بعد از ظهر توسط سنسی محمد ابراهیمی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
( با کسب اجازه از استاد عزیزم کانچو اقای اکبر فرجی) سلام و خسته نباشید به همه همرزمان و باز دید کنندگان محترم من ( سنسی محمد ابراهیمی هستم ) و در تاریخ 1385:8:22 شروع به نوشتن این وبلاگ کردم هدف من از نوشتن این وبلاگ شناخت نین جو تسو می باشد از بازدید کنندگان خواهش می کنم اگر مطلبی در این باره دارند به ما در نوشتن این وبلاگ کمک کنند.
موفق و پیروز باشید |
|
RSS
|